Wednesday، April 8، 2009

برای تو

تو که شعرهای من را می‏خوانی
انگار اين منم
که نشاء کلمات را
در دهان تو می‏نشانم
و تو دانه‏دانه آنها را
آنچنان جان‏می‏بخشی
که شک می‏کنم نکند
همه اين شاليزارها
شعر‏های کسان ديگرند.

***

تو که شعر‏های من را می‏خوانی
تو لب‏هايت را غنچه می‏کند.
و تو که لب‏هايت غنچه می شود
من عاشق تو می‏شوم
که لب‏های تو را غنچه می‏کند.

***

می‏نويسم "دوستت دارم"
تا تو که شعر‏های من را می‏خوانی
بگويی دوستم داری
و من بدانم
گفتن دوستت دارم
از شنيدنش
بسيار شيرين‏تر است.

Tuesday، March 17، 2009

سال نو مبارک!

با آروزی سالی بهتر
video

Tuesday، February 24، 2009

شده آیا؟

شده گاهی سه بار,
گاهی حتی يکبار,
چشمهای تو را ناديدن.
دو حفره باشند.
و گاهی دو هيچ,
که پر نمی شوند از نگاه.
*
شده فراموشی را آمدن
و پوششی بی رنگ را
بر رخسار تو کشيدن.
من صورت هيچ کس را
نتوانستم بياويزم
تا نقاب تو شود.
*
شده من هيچ
ديگران هيچ
حتی خودت
به جای خالی قابت به ديوار نگريستن.
گريستن.
و من در اتاق مجاور
مبهوت تو مانده باشم
که بدون ِ خود چه می کنی؟

Friday، February 13، 2009

ساعت شنی

گفتی:"بخواب ! "

و صحرا , باريدن گرفت از حفرهً تنگ آسمان.

اين جماعت بی خواب , فرياد می کشيدند " آب ".

من به ساعتی فکر می کردم که تنگش گرفته باشد.


گفتی:"بگرد بر گرد جوانهً بی تاب".

اما مگر گرد پيری را می توان تکاند؟

هنوز فرياد ِ آب می جوشيد.

زمان کپلش را بر زمين نهاد.

من نگاهم بر آتش , واژگون ماند.


گفتی از مرداب

که آب سرگردان , فوّاره نخواهد شد.

شعله زبان می کشيد بر شاخه های خيس.


و ديگر کسی به آب و آتش نزد

آخرين ماسه ها که چکيدند.

Sunday، December 14، 2008

فراموشی

بیست و هشت سال پس از 5 ژوئن 1946
فرزان
- یکی از اشرار سیستان -
چشم به جهان گشود.
از سرنوشت او در حال حاضر خبری در دست نیست.

***

سی و سه سال پس از 5 ژوئن 1946
یاسر
- متفکر و دانشمند معاصر -
پا به خاک آمریکا گذاشت.
یک سال بعد
دکترای خود را در رشته خود شناسی
با دستی شکسته دریافت نمود.

***

پنجاه و یک سال پس از 5 ژوئن 1946
فریده
- دختری زیبا و فرهیخته -
اولین شعر خود را بر وزن مشعّث مقصور سرود.
حالا او به شغل شریف خانه داری مشغول است.

***

اکنون شصت و دو سال از 5 ژوئن 1946 می گذرد
و پدرم در احمدآباد,
خاطراتش را از آن روز تاریخی تعریف می کند.
گویا دست کثیف آلزایمر,
هنوز به گنجینهء حافظهء ملی ِ او نرسیده است.

Thursday، November 20، 2008

کابوس

ميانه های راه بود
که هر چه صدا زدم,
تق تق کفشهای تو ديگر نيامدند.
درون ِ گودی ِ جای ِ پای ِ تو بود
که دو چشم مضطرب از خاک
سر درآورده بودند.
يکی لگد شده بود
و ديگری گريه می کرد.

همان حوالی,
دهانی را پر از خاک می کردند
و زبانش چون کرمی
تقلا می کرد
تا خود را به باران برساند.

چشمانی بی حدقه هم بودند
-دهها جفت-
به دهان نيمه باز دوخته شده,
تا آخرين کلام را
هر چند کهنه و خاک گرفته
شنيده باشند.

گوشها هم
فارق از تمام همهمه ها,
بر چنگک سلاخی
تاب می خوردند.

Saturday، November 1، 2008

جدا افتاده

قسمتی از من به دریا افتاده است
موج که می زند
دلم می لرزد
ماهی ها لابه لای انگشتانم را جستجو می کنند
تا دریا نامم را بداند

آنجا نشانی نیست
چون نام من بر پوست شکم ماری نوشته شده
که سر تا سر کویر می خزد
و نام مرا
بر زمین نقاشی می کند

در افق مردی سیاه چُرده
بر قایقی نشسته
و خورشید را چون تاجی بر سر نهاده است
اگر نام او را بدانم
می دهم تا بر شکم کویر
نقاشی اش کنند

حالا آن مرد ایستاده است
و خورشید را بر شانه هایش انداخته
دستم می لرزد
و همه رنگها جز سیاه
از لابه لای انگشتانم به دریا می افتند

هنوز هم می توانم چهره اش را نقاشی کنم