سه‌شنبه ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۹

بازگشت

سالهاست که از اينجا رفته ‏بودم. نمی دانم اگر می آمدم و , همانطور که حالا پشت به درب ورودی در مبل راحتی و افکارم فرو رفته ام , پشت به درب ورودی می ‏نشستم و در مبل راحتی و افکارم فرو می رفتم باز پسر گارسون می آمد که بپرسد:"چيزی ميل داريد؟"
جوری نگاهش می کنم انگار که بگويم احمق جان اگر نمی خواستيم چيزی بخورديم اينجا چکار می کرديم!؟
بعد دست دراز می کنم تا منوی کافی شاپ را از دستش بگيرم.
حالا اينبار ,اگر می آمدم, باز طبق معمول می خواست بپرسد "چيزی ميل داريد؟" يا مثل بچه آدم منو را می داد و می رفت؟
می ترسم! يعنی هميشه می ترسيدم که نکند بپرسی.بپرسی اين همه سال کجا بوده ام.حتی اگر نيامده باشم هم می پرسی, بدون توجه به معذب بودن من و بدون توجه به پسر گارسون که دستش را دراز کرده تا منو را به من بدهد و چشم از تو برنمی دارد.
جوری نگاهش می کنم انگار که گفته باشم: "بگذارش روی ميز."
اما انگار پسر ايستاده تا من جواب بدهم.که بگويم اين همه سال کجا بوده ام.
می ترسم چون جوابی ندارم و می ترسم چون شايد پسرک مجبور شود سالها برای شنيدن جواب من منتظر بماند و بعد بخواهد به کسی توضيح بدهد که اين همه سال - که منتظر جواب من بوده- کجا بوده و نتواند.
"اين همه سال کجا بودی؟"
جوری نگاهت می کنم انگار که بخواهم بگويم:من که اينجا نيستم که می پرسی
"اين همه سال کجا رفته؟"
حالا بهتر شد. وقتی نباشی سئوالها ديگر منتظر جوابی نيستند.حالا که مخاطب نيستم می توانم راحت تکيه بدهم, بستنی ام را بخورم و گاهی در جواب فقط جورايی نگاهت کنم.
-"اينبار چی می خوری؟"
جوری نگاهت می کنم انگار که می خواهم بگويم:بستنی شک... که تو می پری وسط حرفم و می گويی:"مثل هميشه.بستنی شکلاتی با خامه اضافه."
و با هم می خنديم.
پسر گارسون آمده.با بستنی شکلاتی من و قهوه ترک تو.می پرسد:"چيز ديگری ميل داريد!؟".
اينبار حتی نگاهش هم نمی کنم.انگار که نپرسيده چيز ديگری هم ميل داريد.
قاشق را که در خامه روی بستنی شکلاتی فرو می کنم تو بی هوا می گويی:"پانزده سال پيش رفتی و هيچ خبری هم ندادی."
قاشق در دستانم يخ می زند.دهانت نيمه باز مانده و انگار آخرين کلمات هنوز بر روی لبانت نشسته اند.پسر گارسون دستمال به دست روی ميز ديگری دولا مانده .همه يخ زده ايم اما اين بستنی لعنتی شکلاتی دارد همينجور آب می شود.کمی بگذرد ديگر قابل خوردن نيست.
نمی توانم هيچ جوری نگاهت کنم چون چشمانم آخرين لحظه به خامه سفيد روی بستنی شکلاتی مانده است.بنابراين جوری خامه سفيد روی بستنی شکلاتی را نگاه می کنم انگار که دارم می گويم:"خب روز آخر که ما همديگر را ديديم."
-"و تو حتی يک کلمه با من حرف نزدی!!"
خب نمی توانستم.حالا که نيستم هم توضيح دادنش سخت است چه برسد به وقتی که آمده بودم.حتما سرخ و سفيد می شدم و عرق می ريختم.تازه حالا يادم آمد که آخرين بار پول ميز را تو حساب کردی و اينبار نوبت من است. يادم باشد حتما به اندازه کافی پول همراه داشته باشم و چند موضوع جالب تا بتوانم سربزنگ ها موضوع بحث را عوض کنم.
پسر گارسون روی شانه ام می زند:"کجائی عمو!؟"
بر که می گردم ديگر او پسر گارسون نيست.همکارم است.تو هم نيستی و جايت خالی ست.کافی شاپ هم شده اين گاراژ که پانزده سال است در آن مشغول به کار شده ام.
می گويم:"رفته ام به تهران.کافی شاپ ستاره بالاتر از ميدان آرژانتين."
-"آنجا که سالهاست اتوبان شده عمو.اتوبان رسالت. کاش ديگه اينبار با بچه ها رفته بودی تهران.خيلی ساله که خانواده ات رو نديده ای"
يعنی حالا که رفته ام, وسط اتوبان رسالت نشسته بودم. و آن پسرک در اين شلوغی لابه‏لای ماشين ها می چرخد و شيشه هايشان را پاک می کند و می پرسد:"چيزی ديگری ميل داريد!؟" و تو که در ماشين کناری نشسته ای. شيشه را پايين می دهی و می پرسی:"آقا خروجی برای اتوبان همت جلوتره؟" و من خوشحال از اينکه نپرسيدی اين همه سال کجا بوده ام جواب می دهم:"نمی دانم.آخر سالهاست که از اينجا رفته بودم!"

تهران-شهريور 88


5 نظرات:

مهندس پنگول جونی گفت...

شما کجا بودی تا حالا؟

نیلوفر گفت...

داستانتون رو خوندم خسته نباشید. فقط یکی دو تا نکته کوچیکه که اگه آنلاین دیدمتون بهتون می گن درباره اش

kasra گفت...

حس های آشنا و دوری را یاد آور بود این داستان.

فرمهر گفت...

سلام مهرداد جان! خب چه عجب! بالاخره به روز کردی! میبینی؟! هنوز هیچ نشده شبیه مادر بزرگم شدم و این عبارت "چه عجب" را به ارث بردم! خدابیامرز همین سه هفته ی پیش هم اگر باهاش تماس میگرفتم پشت تلفن اول از همه میگفت: "چه عجب!". حالا که دیگه سه هفته ست که نیست و فرقی هم نمیکنه!بگذریم...مهرداد جان قصه رو خوندم، قشنگ بود موضوع جالبی رو انتخاب کردی. فقط چند مورد اشتباه تایپی داره و چند نکته ی دیگه که آنلاین بهت میگم.

Marla گفت...

فراموشی...

نمی دونم ما خاطرات رو فراموش می کنیم یا اونها ما رو...