دوستی با شور و شوق میگويد:" چهارشنبه سوری امسال, ديگر جنگ از روبروست!" و آنچنان اين جمله را با حرارت بيان می کند که می ترسم آتش خشم و نفرتش همين حالا گريبان ما را بگيرد.در آن لحظه چيزی نگفتم. کمی مکث کردم تا حرفهايم را سبک-سنگين کنم که البته اين کمی مکث تا امشب به درازا کشيد و حالا که بی خوابی سخت گريبانگيرم شده در همينجا می گويم که چرا در کنارت نخواهم بود در حالی که با تو می مانم و خواهم بود.
می خواهم بر خلاف پروتکل شبح کريسمس اول با هم به آينده سری بزنيم:
برادرم! بيا به آينده ای برويم که آنچه می خواهی محقق شده است.سيل خروشان سبزمان در کل ايران به خيابانها ريخته,سپاه را منفجر کرده,بسيج را جر داده و ارتش هم به ما پيوسته.خب حالا چه کنيم؟برويم ساختمان وزارت کشور را بگيريم؟برويم صدا و سيما را تسخير کنيم؟شايد می خواهی به ريشه بزنی و يکراست به بيت رهبری برويم و سر راه هم برای قشنگی به سفارت روسيه و چين سری بزنيم تا دلمان خنک شود.اصلا بيا به آينده ای دورتر برويم.دولت و حکومت را ساقط کرده ايم و قرار است حکومتی نو بنا کنيم.حالا تو چه می خواهی؟جمهوری ايرانی؟حکومتی سکولار؟حکومتی دموکرات؟يا مثلا پادشاهی؟شايد هم حکومت اسلامی بر مبنای انديشه های اصلاح طلبان؟
حالا فکر می کنی چند نفر از اين 60 ميليون مردم نازنين در باب انواع حکومت مطالعه داشتهاند و حالا می دانند چه می خواهند و چند نفر چشمشان به دهان امثال خاتمی و کروبی است تا اينان بگويند و آنها تصديق کنند؟
اصلا بيا اينقدر جلو نرويم و کمی به مسير فکر کنيم.همه می دانيم که آخوند جماعت فقط دستِ بگير دارند و آنچه را که بدست آورند به اين سادگی ها از دست نمی دهند پس با آن اندک دينی که برای مردم ناآگاه مانده برای خود سپرهای انسانی درست می کنند و مردم را در برابر مردم قرار می دهند.يادت هست وقتی چهره های طرفداران رژيم را در راهپيمائی 22 بهمن می ديدي چطور خونت به جوش می آمد؟يادت هست میگفتی اينها يا وابسته هستند يا بی سواد؟حالا می خواهی با اين وابسته ها و بی سوادها چه بکنی؟بايد بزنی چون اگر تو نزنی آنها می زنند و اگر تو نکشی آنها میکشند.يادت باشد آنها در صف حق ايستاده اند و ما در صف باطل.يادت باشد که آنها برای خدا می جنگند و به بهشت می روند و ما همه گمراه هستيم و عاقبتمان همان عاقبت يزيد است.بياد بياور وقتی ما دست خالی بوديم آنها چوب داشتند و وقتی ما سنگ برداشتيم آنها اسلحه کشيدند و اگر ما اسلحه برداريم... تو واقعا می خواهی اسلحه بدست بگيری و به سوی مخالفانت تيراندازی کنی؟می خواهی دوباره انقلاب کنی؟گفتم انقلاب و ياد 30 سال پيش افتادم.من که نبودم و نديدم اما تو که بودی و ديدی حالا چرا میخواهی اشتباه پدرانمان را تکرار کنی؟انقلاب اسپانيا را نمی گويم که در آن بالغ بر 1000 کليسا آتش زدند و دهها هزار کشيش(بخوان آخوند خارجی) را کشتند و يا در آتش سوزاندند و آنچنان بر عليه حکومت دينی خشونت به خرج دادند که مردم بر عليه آنها موضع گرفتند و به اصطلاح انقلاب در انقلاب شد بلکه همين انقلاب خودمان را میگويم که شاه بدبخت تاج و تخت را گذاشت و فرار کرد تا به آسانی انقلاب کنيم.
اصلا بيا با هم به گذشته برويم.
سال 56 امام در نوفل نوشاتو گفت من حکومت نخواهم کرد و بعد از پيروزی مردم به قم خواهم رفت.تا دی ماه 57 هم هنوز سر حرفش بود.حتی بعد از بهمن 57 هم که می خواست دولت تشکيل بدهد شرط گذاشت که کانديداها نبايد کافر و مفسد و دزد و روحانی! باشند.وقتی هم مهندس بازرگان و ديگر همکارانش پيشنويس قانون اساسی را به خدمتش بردند نگفت چرا سر ما بی کلاه مانده و ولايت فقيه در آن نيست! ببين چه مرد نازنينی بود.بعد از اينها بود که روحانی ها سهم خواهی کردند و انقلاب مردم را به نفع يک گروه خاص مصادره کردند و امام را به قدرت فريفتند تا وقتی خودِ آقا شد ولی فقيه ديگر نتواند بگويد روحانيون در سياست نباشند.حالا سر همين نخ را بگير و برو تا تابستان 67 و ببين چه میشود کسی که پدر معنوی مردم ايران بود و مردم عاشقانه دوستش داشتند به آنجا می رسد که چندين هزار نفر را بی محاکمه و گترهای در مدت کوتاهی اعدام میکند طوری که صدای منتظری درميايد.از انقلاب فرهنگی نمی گويم که بايد خوب بدانی بسياری از اين آقايان که حالا سبز شده اند در آن زمان پرچمدار بستن دانشگاهها و بازنشسته کردن اجباری اساتيد به قول خودشان دگرانديش بودهاند و انقلاب فرهنگی .اصلا بيا از خير خواص بگذريم.چه تضمينی هست که دوباره انقلاب سبزمان از راه راست کژ نشود؟اصلا چه تضمينی هست که يک انقلاب راه درستی باشد.می گويند عمل جراحی آخرين راه است اما انگار برای مردم ما انقلاب آسانترين راه شده است.تا آنجا که من به خاطر دارم در 25 خرداد سال هشتاد و هشت کسی بر عليه حکومت و ذهبرش شعار نمی داد.تمام حرف ما اين بود که به رای مان احترام بگذارند.حالا نگاه کن کجا ايستاده ايم که حرف از آتش زدن و به خاک و خون کشيدن می زنيم.من می دانم که رفتار حکومت مردم را به سوی اين رفتار راديکال سوق داده است اما اگر بدانيم که اين حرفها و افکار همان چيزی است که حکومت برای سرکوب آزاديخواهی ما لازم دار شايد دوباره فکر کنيم د.سرکوب , زندانی کردن و اعدام عده ای که فرياد آزادی سر می دهند بسيار سخت تر از معدوم کردن دشمنانی است که سودای انقلاب و سرنگونی در سر می پرورانند.بيا قبل از اينکه مثل پدرانمان داغ ننگ انقلابی بدفرجام بر پيشانيمان بنشيند دوباره فکر کنيم.
۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه
دوباره فکر کنيم
۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه
distractive
میشود بيائی؟
در گودی پايم چرخی بزنی
و بعد
با چنان تقدسی
از ساقهای لرزانم بالا بيائی
که رد پای تو را
لبان تبدارت
چون زائری تشنه طی کند
میشود باشی؟
و من بی حجاب بمانم
تا باد هم مثل تو
بر من بوزد
من بلرزم
که يادم نرود
گيسوانم را دو دسته کنم
يکی در دست تو
يکی در دست باد
و باد ببرد و
تو نگهداری
میشود بمانی؟
نه بر روی چشمانم
نه در پستوی قلبم
جائی پايينتر - عميقتر
آنقدر خصوصی و مخفی
که ندانم کجائی
که اصلا يادم برود هستی!
تا اين گيلاس ِ شرابِ لعنتی
شور نشود قبل از رسيدن به لبانم
سر بکشم به سلامتی ِ...
که حتی به ياد نياورم به سلامتی ِ چه کسی می نوشم.
می شود نروی؟
قهر نکنی تا جهنمی نباشد
من بوسيده شده باشم
بی حجاب باشم
شراب خورده باشم
و باز به بهشت بروم
اينبار سيب را
تنها خواهم خورد
تا تو در بدويتِ مردانهات اسير بمانی
ديگر "می شودی" نباشد
بگويم:بيا..بيايی
بگويم:بمان..بمانی
بگويم:باش.. و تو پديدآيی!!
در گودی پايم چرخی بزنی
و بعد
با چنان تقدسی
از ساقهای لرزانم بالا بيائی
که رد پای تو را
لبان تبدارت
چون زائری تشنه طی کند
میشود باشی؟
و من بی حجاب بمانم
تا باد هم مثل تو
بر من بوزد
من بلرزم
که يادم نرود
گيسوانم را دو دسته کنم
يکی در دست تو
يکی در دست باد
و باد ببرد و
تو نگهداری
میشود بمانی؟
نه بر روی چشمانم
نه در پستوی قلبم
جائی پايينتر - عميقتر
آنقدر خصوصی و مخفی
که ندانم کجائی
که اصلا يادم برود هستی!
تا اين گيلاس ِ شرابِ لعنتی
شور نشود قبل از رسيدن به لبانم
سر بکشم به سلامتی ِ...
که حتی به ياد نياورم به سلامتی ِ چه کسی می نوشم.
می شود نروی؟
قهر نکنی تا جهنمی نباشد
من بوسيده شده باشم
بی حجاب باشم
شراب خورده باشم
و باز به بهشت بروم
اينبار سيب را
تنها خواهم خورد
تا تو در بدويتِ مردانهات اسير بمانی
ديگر "می شودی" نباشد
بگويم:بيا..بيايی
بگويم:بمان..بمانی
بگويم:باش.. و تو پديدآيی!!
۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه
درس تاريخ
جوانی را به قصد کشت می زدند.مردم ضجّه می زدند و هوار می کشيدند.نفرت و درد گلوی همه را می فشرد.پسری زار می زد که آخه دست خالی چطور حق اين فلان فلان شده ها رو کف دستشون بگذاريم؟ عاقله مردی جواب داد:اگه دوست داری چماق دستت بگيری و بزنی و ببندی بايد بری توی اون صف وايسی(اشاره به صف گاردی ها).آزادی ای که با چوب و چماق بدست بياد می شه کودتا,می شه ديکتاتوری
۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سهشنبه
بازگشت
سالهاست که از اينجا رفته بودم. نمی دانم اگر می آمدم و , همانطور که حالا پشت به درب ورودی در مبل راحتی و افکارم فرو رفته ام , پشت به درب ورودی می نشستم و در مبل راحتی و افکارم فرو می رفتم باز پسر گارسون می آمد که بپرسد:"چيزی ميل داريد؟"
جوری نگاهش می کنم انگار که بگويم احمق جان اگر نمی خواستيم چيزی بخوريم اينجا چکار می کرديم!؟
بعد دست دراز می کنم تا منوی کافی شاپ را از دستش بگيرم.
می ترسم! يعنی هميشه می ترسيدم نکند حالا بپرسی که اين همه سال کجا بوده ام.ميدانم حتی اگر نيامده باشم هم می پرسی, انگارنميبينی من چقدر معذب شدهام واين پسرک گارسون دستش را دراز کرده تا منو را به من بدهد و چشم از تو برنمی دارد.
جوری نگاهش می کنم انگار که گفته باشم: "بگذارش روی ميز."
پسر اما انگار ايستاده تا من جواب بدهم.ايستاده تا بگويم اين همه سال کجا بوده ام.
می ترسم چون جوابی ندارم و می ترسم چون شايد پسرک مجبور شود سالها برای شنيدن جواب من منتظر بماند و بعد بخواهد به کسی توضيح بدهد که اين همه سال - که منتظر جواب من بوده- کجا بوده و نتواند.
-اين همه سال کجا بودی؟
جوری نگاهت می کنم انگار که شانههايم را بالا انداخته و گفتهباشم:من اينجا نيستم که می پرسی
-اين همه سال کجا رفته؟
حالا بهتر شد. وقتی نباشی, سئوالها ديگر منتظر جوابی نيستند.حالا که مخاطب تو نيستم می توانم راحت تکيه بدهم, بستنی ام را بخورم و گاهی در جواب فقط جورهايی نگاهت کنم.
-"چيزی ميل میکنيد؟"
دست دراز میکنی و منوی کافیشاپ را از دست گارسون میگيری.نگاهی گذرا به آن میاندازی.من جوری نگاهت میکنم که خواسته باشم بگويم برای من بستنی شکلاتی و خامه بدون از اين رنگیرنگیها
اما تو نگاهم نمیکنی.منو را میبندی و رو به گارسون میگوئی:"بستنی شکلاتی با خامه و بدون اون مزخرفاتی که روش میريزيد"
گارسون بلند نجوا میکند تا ما بشنويم
-"بستنی شکلاتی ساده با خامه"
-"و يک قهوه ترک.. لطفا"
پانزده سال است سعی میکنم سفارشم را عوض کنم اما نمیتوانم.میترسم چيز ديگری که بگويم از اين رنگیرنگیها داشته باشد و تو که نباشی من کجا مثل تو میتوانم آنچنان بگويم "بدون اون مزخرفات" که گارسون جرات نکند بنويسد "به همراه از اين رنگیرنگیها"
پسر گارسون آمده. با بستنی شکلاتی من و قهوه تو.می پرسد:"چيز ديگری ميل داريد!؟".
اينبار حتی نگاهش هم نمی کنم.انگار که نپرسيده چيز ديگری هم ميل داريد.
قاشق را که در خامه روی بستنی شکلاتی فرو می کنم تو بیهوا می گويی:"پانزده سال پيش رفتی و هيچ خبری هم ندادی."
قاشق در دستانم يخ می زند.دهانت نيمه باز مانده انگار که آخرين کلمات هنوز بر روی لبانت ماسيده اند. پسر گارسون دستمال به دست روی ميز ديگری دولا مانده .همه يخ زده ايم اما اين بستنی لعنتی شکلاتی دارد همينجور آب می شود.کمی بگذرد ديگر قابل خوردن نيست.
نمی توانم هيچ جوری نگاهت کنم چون چشمانم درآخرين لحظه به خامه سفيد روی بستنی شکلاتی دوختهشدهاند. بنابراين جوری خامه سفيد روی بستنی شکلاتی را نگاه می کنم که انگار سرافکنده می گويم:"پيش آمد ديگر."
-"نمیتونستی روز آخر از رفتنت چيزی به من بگی!؟"
خب نمی توانستم.حتی حالا هم که نيستم توضيح دادنش سخت است چه برسد به وقتی که آمده بودم.چه جوری نگاهت کنم که بدانی چه میگويم؟
پسر گارسون روی شانه ام می زند:"کجائی عمو!؟"
نگاهش که میکنم ديگر او پسر گارسون نيست.تو هم ديگر در کنارم نيستی و جايت خالی ست.کافی شاپ هم شده اين گاراژ که پانزده سال است در کار می کنم.
می گويم:"رفتم به تهرون.به پاتوق هميشهگيم.چند خيابان بالاتر از ميدان آرژانتين."
-"اونجا که خيلی وقته اتوبان شده عمو.اتوبان رسالت. بيا و مردونگی کن اينبار با بچه ها يه سر برو تهرون پيش خونوادت.میترسم بعد اينهمه سال..."
-اتوبان؟ اتوبان رسالت!؟
يعنی حالا که رفته ام, وسط اتوبان بودم؟ و آن پسرک در اين شلوغی لابهلای ماشين ها می چرخد و شيشه هايشان را پاک می کند و می پرسد:"چيزی ديگری ميل داريد!؟" و تو که در ماشين کناری نشسته ای. شيشه را پايين می دهی و اشاره میکنی جوری که انگار سئوالی داشته باشی و من می ترسم.جوری نگاهت میکنم انگار که نگاهت نمیکنم .تو فرياد میکشی:"آقا خروجی اتوبان همت جلوتره؟" و من خوشحال از اينکه نپرسيدی اين همه سال کجا بوده ام , جواب می دهم:"نمی دونم.آخه سالهاست که از اينجا رفته بودم!"
جوری نگاهش می کنم انگار که بگويم احمق جان اگر نمی خواستيم چيزی بخوريم اينجا چکار می کرديم!؟
بعد دست دراز می کنم تا منوی کافی شاپ را از دستش بگيرم.
می ترسم! يعنی هميشه می ترسيدم نکند حالا بپرسی که اين همه سال کجا بوده ام.ميدانم حتی اگر نيامده باشم هم می پرسی, انگارنميبينی من چقدر معذب شدهام واين پسرک گارسون دستش را دراز کرده تا منو را به من بدهد و چشم از تو برنمی دارد.
جوری نگاهش می کنم انگار که گفته باشم: "بگذارش روی ميز."
پسر اما انگار ايستاده تا من جواب بدهم.ايستاده تا بگويم اين همه سال کجا بوده ام.
می ترسم چون جوابی ندارم و می ترسم چون شايد پسرک مجبور شود سالها برای شنيدن جواب من منتظر بماند و بعد بخواهد به کسی توضيح بدهد که اين همه سال - که منتظر جواب من بوده- کجا بوده و نتواند.
-اين همه سال کجا بودی؟
جوری نگاهت می کنم انگار که شانههايم را بالا انداخته و گفتهباشم:من اينجا نيستم که می پرسی
-اين همه سال کجا رفته؟
حالا بهتر شد. وقتی نباشی, سئوالها ديگر منتظر جوابی نيستند.حالا که مخاطب تو نيستم می توانم راحت تکيه بدهم, بستنی ام را بخورم و گاهی در جواب فقط جورهايی نگاهت کنم.
-"چيزی ميل میکنيد؟"
دست دراز میکنی و منوی کافیشاپ را از دست گارسون میگيری.نگاهی گذرا به آن میاندازی.من جوری نگاهت میکنم که خواسته باشم بگويم برای من بستنی شکلاتی و خامه بدون از اين رنگیرنگیها
اما تو نگاهم نمیکنی.منو را میبندی و رو به گارسون میگوئی:"بستنی شکلاتی با خامه و بدون اون مزخرفاتی که روش میريزيد"
گارسون بلند نجوا میکند تا ما بشنويم
-"بستنی شکلاتی ساده با خامه"
-"و يک قهوه ترک.. لطفا"
پانزده سال است سعی میکنم سفارشم را عوض کنم اما نمیتوانم.میترسم چيز ديگری که بگويم از اين رنگیرنگیها داشته باشد و تو که نباشی من کجا مثل تو میتوانم آنچنان بگويم "بدون اون مزخرفات" که گارسون جرات نکند بنويسد "به همراه از اين رنگیرنگیها"
پسر گارسون آمده. با بستنی شکلاتی من و قهوه تو.می پرسد:"چيز ديگری ميل داريد!؟".
اينبار حتی نگاهش هم نمی کنم.انگار که نپرسيده چيز ديگری هم ميل داريد.
قاشق را که در خامه روی بستنی شکلاتی فرو می کنم تو بیهوا می گويی:"پانزده سال پيش رفتی و هيچ خبری هم ندادی."
قاشق در دستانم يخ می زند.دهانت نيمه باز مانده انگار که آخرين کلمات هنوز بر روی لبانت ماسيده اند. پسر گارسون دستمال به دست روی ميز ديگری دولا مانده .همه يخ زده ايم اما اين بستنی لعنتی شکلاتی دارد همينجور آب می شود.کمی بگذرد ديگر قابل خوردن نيست.
نمی توانم هيچ جوری نگاهت کنم چون چشمانم درآخرين لحظه به خامه سفيد روی بستنی شکلاتی دوختهشدهاند. بنابراين جوری خامه سفيد روی بستنی شکلاتی را نگاه می کنم که انگار سرافکنده می گويم:"پيش آمد ديگر."
-"نمیتونستی روز آخر از رفتنت چيزی به من بگی!؟"
خب نمی توانستم.حتی حالا هم که نيستم توضيح دادنش سخت است چه برسد به وقتی که آمده بودم.چه جوری نگاهت کنم که بدانی چه میگويم؟
پسر گارسون روی شانه ام می زند:"کجائی عمو!؟"
نگاهش که میکنم ديگر او پسر گارسون نيست.تو هم ديگر در کنارم نيستی و جايت خالی ست.کافی شاپ هم شده اين گاراژ که پانزده سال است در کار می کنم.
می گويم:"رفتم به تهرون.به پاتوق هميشهگيم.چند خيابان بالاتر از ميدان آرژانتين."
-"اونجا که خيلی وقته اتوبان شده عمو.اتوبان رسالت. بيا و مردونگی کن اينبار با بچه ها يه سر برو تهرون پيش خونوادت.میترسم بعد اينهمه سال..."
-اتوبان؟ اتوبان رسالت!؟
يعنی حالا که رفته ام, وسط اتوبان بودم؟ و آن پسرک در اين شلوغی لابهلای ماشين ها می چرخد و شيشه هايشان را پاک می کند و می پرسد:"چيزی ديگری ميل داريد!؟" و تو که در ماشين کناری نشسته ای. شيشه را پايين می دهی و اشاره میکنی جوری که انگار سئوالی داشته باشی و من می ترسم.جوری نگاهت میکنم انگار که نگاهت نمیکنم .تو فرياد میکشی:"آقا خروجی اتوبان همت جلوتره؟" و من خوشحال از اينکه نپرسيدی اين همه سال کجا بوده ام , جواب می دهم:"نمی دونم.آخه سالهاست که از اينجا رفته بودم!"
تهران-شهريور 88
۱۳۸۸ فروردین ۱۹, چهارشنبه
برای تو
تو که شعرهای من را میخوانی
انگار اين منم
که نشاء کلمات را
در دهان تو مینشانم
و تو دانهدانه آنها را
آنچنان جانمیبخشی
که شک میکنم نکند
همه اين شاليزارها
شعرهای کسان ديگرند.
***
تو که شعرهای من را میخوانی
تو لبهايت را غنچه میکند.
و تو که لبهايت غنچه می شود
من عاشق تو میشوم
که لبهای تو را غنچه میکند.
***
مینويسم "دوستت دارم"
تا تو که شعرهای من را میخوانی
بگويی دوستم داری
و من بدانم
گفتن دوستت دارم
از شنيدنش
بسيار شيرينتر است.
انگار اين منم
که نشاء کلمات را
در دهان تو مینشانم
و تو دانهدانه آنها را
آنچنان جانمیبخشی
که شک میکنم نکند
همه اين شاليزارها
شعرهای کسان ديگرند.
***
تو که شعرهای من را میخوانی
تو لبهايت را غنچه میکند.
و تو که لبهايت غنچه می شود
من عاشق تو میشوم
که لبهای تو را غنچه میکند.
***
مینويسم "دوستت دارم"
تا تو که شعرهای من را میخوانی
بگويی دوستم داری
و من بدانم
گفتن دوستت دارم
از شنيدنش
بسيار شيرينتر است.
۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سهشنبه
۱۳۸۷ اسفند ۶, سهشنبه
شده آیا؟
شده گاهی سه بار,
گاهی حتی يکبار,
چشمهای تو را ناديدن.
دو حفره باشند.
و گاهی دو هيچ,
که پر نمی شوند از نگاه.
*
شده فراموشی را آمدن
و پوششی بی رنگ را
بر رخسار تو کشيدن.
من صورت هيچ کس را
نتوانستم بياويزم
تا نقاب تو شود.
*
شده من هيچ
ديگران هيچ
حتی خودت
به جای خالی قابت به ديوار نگريستن.
گريستن.
و من در اتاق مجاور
مبهوت تو مانده باشم
که بدون ِ خود چه می کنی؟
گاهی حتی يکبار,
چشمهای تو را ناديدن.
دو حفره باشند.
و گاهی دو هيچ,
که پر نمی شوند از نگاه.
*
شده فراموشی را آمدن
و پوششی بی رنگ را
بر رخسار تو کشيدن.
من صورت هيچ کس را
نتوانستم بياويزم
تا نقاب تو شود.
*
شده من هيچ
ديگران هيچ
حتی خودت
به جای خالی قابت به ديوار نگريستن.
گريستن.
و من در اتاق مجاور
مبهوت تو مانده باشم
که بدون ِ خود چه می کنی؟
اشتراک در:
پستها (Atom)