۱۳۸۸ فروردین ۱۹, چهارشنبه

برای تو

تو که شعرهای من را می‏خوانی
انگار اين منم
که نشاء کلمات را
در دهان تو می‏نشانم
و تو دانه‏دانه آنها را
آنچنان جان‏می‏بخشی
که شک می‏کنم نکند
همه اين شاليزارها
شعر‏های کسان ديگرند.

***

تو که شعر‏های من را می‏خوانی
تو لب‏هايت را غنچه می‏کند.
و تو که لب‏هايت غنچه می شود
من عاشق تو می‏شوم
که لب‏های تو را غنچه می‏کند.

***

می‏نويسم "دوستت دارم"
تا تو که شعر‏های من را می‏خوانی
بگويی دوستم داری
و من بدانم
گفتن دوستت دارم
از شنيدنش
بسيار شيرين‏تر است.

۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

سال نو مبارک!

با آروزی سالی بهتر

۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

شده آیا؟

شده گاهی سه بار,
گاهی حتی يکبار,
چشمهای تو را ناديدن.
دو حفره باشند.
و گاهی دو هيچ,
که پر نمی شوند از نگاه.
*
شده فراموشی را آمدن
و پوششی بی رنگ را
بر رخسار تو کشيدن.
من صورت هيچ کس را
نتوانستم بياويزم
تا نقاب تو شود.
*
شده من هيچ
ديگران هيچ
حتی خودت
به جای خالی قابت به ديوار نگريستن.
گريستن.
و من در اتاق مجاور
مبهوت تو مانده باشم
که بدون ِ خود چه می کنی؟

۱۳۸۷ بهمن ۲۵, جمعه

ساعت شنی

گفتی:"بخواب ! "

و صحرا , باريدن گرفت از حفرهً تنگ آسمان.

اين جماعت بی خواب , فرياد می کشيدند " آب ".

من به ساعتی فکر می کردم که تنگش گرفته باشد.


گفتی:"بگرد بر گرد جوانهً بی تاب".

اما مگر گرد پيری را می توان تکاند؟

هنوز فرياد ِ آب می جوشيد.

زمان کپلش را بر زمين نهاد.

من نگاهم بر آتش , واژگون ماند.


گفتی از مرداب

که آب سرگردان , فوّاره نخواهد شد.

شعله زبان می کشيد بر شاخه های خيس.


و ديگر کسی به آب و آتش نزد

آخرين ماسه ها که چکيدند.

۱۳۸۷ آذر ۲۴, یکشنبه

فراموشی

بیست و هشت سال پس از 5 ژوئن 1946
فرزان
- یکی از اشرار سیستان -
چشم به جهان گشود.
از سرنوشت او در حال حاضر خبری در دست نیست.

***

سی و سه سال پس از 5 ژوئن 1946
یاسر
- متفکر و دانشمند معاصر -
پا به خاک آمریکا گذاشت.
یک سال بعد
دکترای خود را در رشته خود شناسی
با دستی شکسته دریافت نمود.

***

پنجاه و یک سال پس از 5 ژوئن 1946
فریده
- دختری زیبا و فرهیخته -
اولین شعر خود را بر وزن مشعّث مقصور سرود.
حالا او به شغل شریف خانه داری مشغول است.

***

اکنون شصت و دو سال از 5 ژوئن 1946 می گذرد
و پدرم در احمدآباد,
خاطراتش را از آن روز تاریخی تعریف می کند.
گویا دست کثیف آلزایمر,
هنوز به گنجینهء حافظهء ملی ِ او نرسیده است.

۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه

کابوس

ميانه های راه بود
که هر چه صدا زدم,
تق تق کفشهای تو ديگر نيامدند.
درون ِ گودی ِ جای ِ پای ِ تو بود
که دو چشم مضطرب از خاک
سر درآورده بودند.
يکی لگد شده بود
و ديگری گريه می کرد.

همان حوالی,
دهانی را پر از خاک می کردند
و زبانش چون کرمی
تقلا می کرد
تا خود را به باران برساند.

چشمانی بی حدقه هم بودند
-دهها جفت-
به دهان نيمه باز دوخته شده,
تا آخرين کلام را
هر چند کهنه و خاک گرفته
شنيده باشند.

گوشها هم
فارق از تمام همهمه ها,
بر چنگک سلاخی
تاب می خوردند.

۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه

جدا افتاده

قسمتی از من به دریا افتاده است
موج که می زند
دلم می لرزد
ماهی ها لابه لای انگشتانم را جستجو می کنند
تا دریا نامم را بداند

آنجا نشانی نیست
چون نام من بر پوست شکم ماری نوشته شده
که سر تا سر کویر می خزد
و نام مرا
بر زمین نقاشی می کند

در افق مردی سیاه چُرده
بر قایقی نشسته
و خورشید را چون تاجی بر سر نهاده است
اگر نام او را بدانم
می دهم تا بر شکم کویر
نقاشی اش کنند

حالا آن مرد ایستاده است
و خورشید را بر شانه هایش انداخته
دستم می لرزد
و همه رنگها جز سیاه
از لابه لای انگشتانم به دریا می افتند

هنوز هم می توانم چهره اش را نقاشی کنم