۱۳۸۷ خرداد ۴, شنبه

تابلو

نقش ِ چوب,
نقاشی ِ درخت.
برگی که در مسیر هذلولی خود بی حرکت مانده.
انگشتی که بر آب برکه فرو می چکد.
دایره ای رسم نمی شود.
شاید کمی فرو رفتگی در آبی ِ زبر.
نگاهی که پرشتاب می گذرد
و تخم های شکسته را در زیر بوته تمشک نمی بیند.
انگار که لحظه ای پیش رفته باشند.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

سایه های من

سایه ای به ابهت دنیا
که روز رنگ می بازد
تا بدان شبیه شود

چراغها می آیند
جایی برای جفت پشه های عاشق
که وفایشان لحظه ایست
با هر قدم من
به دیگری دل می بازند
در آن تودهء سیّال

تو کجایی!؟
اکنون را نمی گویم
همیشه را می گویم
که نیستی تا ببینی چگونه در این توهم تو در تو
فقط با سایه ام جفت می شوم
و شب هنگام
که می آید و تمام سیاهی شب
سایه ام می شود

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

جایی برای باد

چقدر وارونه ای زندگی!
که اینان بر تن پاره پارهء من قلاب می زنند
تا دیوارها را بر آن بیاویزند
که فلانی,
-تویی که از ترک فاصله می خواندی-
این دیوارها را بردار
و بر دوش بکش.

ای جلادان نامیرای من,
من سالها پیش به پای همین دیوارها جوانه زدم.
این جدایی فاصله نیست.
سهم باد است
که بیاید و
از میان ما گذر کند
می بینید؟
ما همه چیز را برای خود نمی خواهیم!!

۱۳۸۷ اردیبهشت ۶, جمعه

خونخواهی

"من .. خون .. خواهم ریخت"

به عیش.. یا به کیش.

به نام کسانی که نمی شناسند مرا

و یا فراموش خواهند کرد

اسم ِ تک سیلابی زود از یاد می رود

"من .. خون .. خواهم داد"

به کسانی که تشنه اش هستند.

به پای اسمهایی پر طمطراق,

مام وطن .. رضای خدای,

یا همین ناموس که همیشه بر باد می رود


"من .. خون .. می خواهم"

این حرف ظالمانه ای نیست

که پسرکی رنجور می گفت

با چشمانی گود رفته و بی سو

اما من

- خون ها را –

یا ریخته بودم

یا داده بودم

بوم بوم...اعتماد

اين روز نامه نگاری ها به شب تبله می کنند زخم های سر به مهر.

نامه های باکره قديسه می مانند چون تو را شوری نيست جز شايد کمی طعم گس ِ خرمالوهای ِ نرسيده به دستانم.

بر طبل نوشتم اعتماد ولی دام دام صدايش هيچ مرغی را اسير نکرد.
طبال گناهش چيست؟ که تو نشانی را به پای کبوتری بی نشان سنجاق کردی.

هر روز گاری را پر از نامه می کنم , پر ز خرمالوهای نا بالغ
اما..شب خاليست بر کنج آن لبان هميشه خاموشت که نقطه نمی گذارد بر فرارم از قرار


نفس

خدعه می زنم به خویش

تا نگرید آن دلی که در جفای عشق تو مثال دختران به مویه و بسان مردمان به موی نقره فام خود نشان انس و الفتش حدیث کوچه بود و نقل صحبتش حریف آن شبان دیرپا


بی فریب و لودگی

زندگی چو مست بی کفایتی که از قضای روزگار بد مرام ما به تیغ تیز و دشنه گشته آشنا نه با زبان خواهش و دعا بلکه عربده کشان طلب کند بیا بیا


به فصل سخت ترس

من به روی خوش ز صورت زمین کشم بُرون تمام ریشه های هرز این گیا

آن کجاوه های رو به سوی کوی دلبرم کجا و من کجا؟


تا بهار دیگر و امید دیگری رسد ز راه

برجهد ز دیده اشک و از تمام پیکرم نفیر آه

فاصله

فاصله یعنی سیب
اگر تو تعارف کنی و من نخورم
حتی اگر به جرمش از بهشت آزاد شوم

فاصله یعنی اشک
اگر تو بروی و بیاید
حتی اگر بدانم که رفتنت ابدیست

فاصله یعنی زمان
اگر من محاسبش باشم
حتی اگر برای تو کشته شود

فاصله یعنی "تو"
اگر تو مرا "تو" خطاب کنی
حتی اگر در دل برایت "من" باشم