نقاشی ِ درخت.
برگی که در مسیر هذلولی خود بی حرکت مانده.
انگشتی که بر آب برکه فرو می چکد.
دایره ای رسم نمی شود.
شاید کمی فرو رفتگی در آبی ِ زبر.
نگاهی که پرشتاب می گذرد
و تخم های شکسته را در زیر بوته تمشک نمی بیند.
انگار که لحظه ای پیش رفته باشند.
"من .. خون .. خواهم ریخت"
به عیش.. یا به کیش.
به نام کسانی که نمی شناسند مرا
و یا فراموش خواهند کرد
اسم ِ تک سیلابی زود از یاد می رود
"من .. خون .. خواهم داد"
به کسانی که تشنه اش هستند.
به پای اسمهایی پر طمطراق,
مام وطن .. رضای خدای,
یا همین ناموس که همیشه بر باد می رود
"من .. خون .. می خواهم"
این حرف ظالمانه ای نیست
که پسرکی رنجور می گفت
با چشمانی گود رفته و بی سو
اما من
- خون ها را –
یا ریخته بودم
یا داده بودم
خدعه می زنم به خویش
تا نگرید آن دلی که در جفای عشق تو مثال دختران به مویه و بسان مردمان به موی نقره فام خود نشان انس و الفتش حدیث کوچه بود و نقل صحبتش حریف آن شبان دیرپا
بی فریب و لودگی
زندگی چو مست بی کفایتی که از قضای روزگار بد مرام ما به تیغ تیز و دشنه گشته آشنا نه با زبان خواهش و دعا بلکه عربده کشان طلب کند بیا بیا
به فصل سخت ترس
من به روی خوش ز صورت زمین کشم بُرون تمام ریشه های هرز این گیا
آن کجاوه های رو به سوی کوی دلبرم کجا و من کجا؟
تا بهار دیگر و امید دیگری رسد ز راه
برجهد ز دیده اشک و از تمام پیکرم نفیر آه